حکایت
یک حکایت یک عمر
موش وقتی تله را در دست مزرعه دار دید از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد. به سرعت به طرف بقیّه ی دوستان رفت تا با هم راه چاره ای پیدا کنند . مرغ گفت آقا موشه برات متأسم . از این به بعد باید خیلی مواظب باشی . به هر حال تله موش ربطی به من نداره.
گوسفند گفت : آقا موشه خودت خوب می دونی که تله موش ربطی به من نداره . من فقط می تونم برات دعا کنم که توش نفتی
گاو سری تکان داد و گفت :من که تا حالا نشنیدم گاو توی تله موش بیفته . این را گفت و زیر لب خنده ای کرد و دوباره مشغول چریدن شد.
سر شب زن مزرعه دار برای کاری به انبار رفت . او در تاریکی متوجّه نشد که دم مار خطرناکی به تله موش گیر کرده است . همین که به تله نزدیک شد ، مار پایش را نیش زد . با صدای جیغ زن ، مزرعه دار از خواب پرید و فوراً او را به بیمارستان رساند.
چند روز بعد ، زن به خانه برگشت ولی هنوز تب داشت. زن همسایه گفت : برای قطع شدن تب ، هیچ چیزی بهتر از سوپ مرغ نیست .طولی نکشید که بوی سوپ خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.اما تب زن قطع نشد . بستگان او هم یکی پس دیگری برای عیادت می آمدند و گاه وقت شام و نهار می ماندند . به زودی بوی آبگوشت در فضای خانه به مشام می رسید.
بالاخره زن از دنیا رفت . افراد زیادی در مراسم خاک سپاری شرکت کردند . مرد مزرعه دار مجبور شد گاو را هم بر سر سفره ی میهمانان بیاورد .
حالا موش به تنهایی در مزرعه زندگی می کرد و به حیوانات زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند.
نتیجه گیری :
شاید مشکل دیگران چندان به ما بی ربط نباشد.
وقتی دیگران ما رادر مشکلی تنها گذاشتند لازم نیست ما به فکر تلافی باشیم.
گاهی تله موش فقط یک تله موش نیست.
بر گرفته از کتاب اندیشه ی معلم (جلد نهم) محمد رضا آتشین صدف